داستان عاشقانه و رمانتیك پسر و دختر دانشجو
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . ما اون توجهی به این مساله نمی کرد
ادامه نوشته
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . ما اون توجهی به این مساله نمی کرد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۹ ساعت توسط
|
Yağmur yağar ıslanırsın vay amanvay am