آي آدمها،كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد؛

يكنفر در آب دارد ميسپارد جان

يكنفر دارد كه دست و پاي دايم ميزند

روي اين درياي تند و تيزو سنگين كه ميدانيد

آنزمان كه مست هستند

از خيال دست يابيدن به دشمن

آنزمان كه پيش خود بيهوده پنداريد

كه گرفتستيد دست ناتوان را

تا توانايي بهتر را پديد آريد

آنزمان كه تنگ ميبنديد

بر كمرهاتان كمربند...

در چه هنگامي بگويم؟

يكنفردر آب دارد ميكند بيهوده جان،قربان

آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد،

نان بسفره جامه تان بر تن،

يكنفر در آب ميخواهد شما را،

موج سنگين را بدست خسته ميكوبد،

بازميدارد دهان با چشم از وحشت دريده

سايه هاتانرا ز راه دور ديده،

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بيتابيش افزون

ميكند زين آبها بيرون

گاه سر ، گه پا...

آي آدمها!

او ز راه مرگ اين كهنه جهان را بازميپايد،

ميزند فرياد و اميد كمك دارد

آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!

موج ميكوبد بروي ساحل خاموش؛

پخش ميگردد چنان مستي بجاي افتاده بس مدهوش

ميرود، نعره زنان! اين بانگ باز از دور ميآيد،

آي آدمها!

و صداي باد هر دم دلگزاتر؛

در صداي باد، بانگ او رهاتر!

از ميان آبهاي دور و نزديك

باز در گوش اين نداها،

آي آدمها!!!

 

                          « نيما يوشيج »